تبليغاتX
من رسپینا بیست سال دارم - خیلی سخته
از عشق گذشتم تا برسم به زندگی ولی عشق پس افتادوزندگی به پایان رسید

سلام به بچه های گل وبلاگی راجع به اون پست خفنی که بهتون قول دادم باید به عرض برسونم که اون شخصی که تهیه کننده متنه قراره خودش وبلاگ بزنه وبزارش تووبلاگ خودش البته من بهتون قول می دم به محض قراردادن مقاله تووبش من آدرس اون وبوبهتون می دم .

خیلی سخته ...

تصورکن.زمانی روکه ازته دل گریه می کنی ولی باورشون نمی شه .می تونی تصورکنی زمانی که قلب توبه زلالی کوثره ولی اونافکرمی کنن تودل توپرازسیاهییه .تصورکن آن لحظه که پیش خودت فکرمی کنی راستگوترازهمیشه ای وهبیچ دوزوکلکی توکارت نیست ولی اونا می گن دروغگوترین عالمی...میتونی تصورکنی دمی که چترکسی شدی که اون خیس نشه ولی وقتی رسیدی خونه بالباسای خیس همه می گن دیوونه بارون ندیده.تصورکن زمانی روکه ترکت می کنن بی دلیل وتوهرگزنمی فهمی به کدامین گناه مجازات شده ای .خیلی سخته ...می تونی تصورکنی زمانی که مجبوری توگرمای تابستون بری وایستی توآفتاب فقط وفقط چون اونی که توقلبت خونه ساخته می خواد آفتاب بگیره...

آره خیلی سخته ...میتونی تصورکنی زمانی روکه توبه عشقش تاسحربیداری براش دعامی کنی ولی اون تاصبح نفرینت می کنه.می تونی تصور کنی؟...

                                                                   رسپیناکوچولو




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 15:40
توسط ..:: رسپینا کوچولو ::..