تبليغاتX
من رسپینا بیست سال دارم
از عشق گذشتم تا برسم به زندگی ولی عشق پس افتادوزندگی به پایان رسید

ابرورنگین کمان رنگهایم رابه تومی بخشم . ترنمم را.شکوه وزیبایی ام رانثارت میکنم.قدرت جادویی کمان رنگینم رابه توتقدیم می کنم.شبنم ها وگلهایی که مرانظاره می کنند همه ازآن تو.آری ازامروز توقوص الوانی ودرخشنده درآسمان عشق.ولی من...ابری خواهم شد که ازاشکهایش زمین راسیراب خواهد کرد.واین ذرات تبخیر شده من خواهند بودکه به تورنگ می دهند.آری عشق من ای رنگین کمان جادویی من تورادوست خواهم داشت تا ابد.وجودم راباران می کنم.بارانی که به توهستی خواهد بخشید.دریه ظهرمعتدل بهاری آنگاه که خورشید همان بانوی انوارتن منوروکورکننده خودراعریان می کندوسعی دارد تا زمین وآسمان رابنده شکوه وجلال خودکند.درحضورگلهای محجوبی که بابی پروایی تمام چادرازسربرمی دارند تاسروموی آراسته خود را به رخ طبیعت بکشند.من اشکهایم راخواهم ریخت تاغروروعظمت توکه حاصل بخار شده ذرات بارانی من است.مراپس ازاین اشک ریزان تسلا بخشدولبخندرابرلبهایم بنشاند. رسپینا کوچولو22/4/88




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 23:5
توسط ..:: رسپینا کوچولو ::..

دیگه حالـــم گرفـته ای خــــدا                 می خوام بـشم ازخـودم جــــــدا

دلم میخواددل ببرم ازهمه جـا                 ازاینجا زمـیـن وآســمون ودریـا

می خوام به سوی توپروازکنم                 یه زنـدگــی دیـگه روآغــازکنـم

میخوام باتوهمراه بشم ای خدا                من هم مثل توخـدابشم ای خـــدا

ازتاریــکی هاطــــلوع می کنم                 صبح خدایی روشـــروع می کنم

بازمی کـنم  بالــهای پرواز و                 جمـع می کـنم دستـهای  نــیاز و

من دیگه به هیشکی نیازندارم                  خودم بارون می سـازم ومی بارم

دیگه ازمرگ ترسی ندارم خدا                 چـون خـودم مرگ رومیارم خــدا

حالاازتوهم دیگه ترسی ندارم                 آخه من ازتوهم یه کمکی سردارم

خداشدم وفرمانروایی می کنم                  مخلوق می سازم وخدایی می کنم

تـوبـنده هاتو دوســـت نداری                 واسه همین اوناروفقیرنگه میداری

ولی من بهشون عــلاقه دارم                   اوناروهمه چی میدم ومنت نمیزارم

من مساوی بهشون ارج میزارم              نه مثــل توبینشون فـرق میــزارم

زمین آبادوآدمای شادمی سازم                رو اون زمین بارون رحمت میبارم

اونجـــا وام ازدواج معـنا نداره              آخـــه هیشکی به وام نــیــاز نداره

اونجاهرکی هرچی بخواد و داره             هیشکی به دعا والتماس نیازی نداره

رسپینا کوچولو                            




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 16:6
توسط ..:: رسپینا کوچولو ::..

سلام به بچه های گل وبلاگی راجع به اون پست خفنی که بهتون قول دادم باید به عرض برسونم که اون شخصی که تهیه کننده متنه قراره خودش وبلاگ بزنه وبزارش تووبلاگ خودش البته من بهتون قول می دم به محض قراردادن مقاله تووبش من آدرس اون وبوبهتون می دم .

خیلی سخته ...

تصورکن.زمانی روکه ازته دل گریه می کنی ولی باورشون نمی شه .می تونی تصورکنی زمانی که قلب توبه زلالی کوثره ولی اونافکرمی کنن تودل توپرازسیاهییه .تصورکن آن لحظه که پیش خودت فکرمی کنی راستگوترازهمیشه ای وهبیچ دوزوکلکی توکارت نیست ولی اونا می گن دروغگوترین عالمی...میتونی تصورکنی دمی که چترکسی شدی که اون خیس نشه ولی وقتی رسیدی خونه بالباسای خیس همه می گن دیوونه بارون ندیده.تصورکن زمانی روکه ترکت می کنن بی دلیل وتوهرگزنمی فهمی به کدامین گناه مجازات شده ای .خیلی سخته ...می تونی تصورکنی زمانی که مجبوری توگرمای تابستون بری وایستی توآفتاب فقط وفقط چون اونی که توقلبت خونه ساخته می خواد آفتاب بگیره...

آره خیلی سخته ...میتونی تصورکنی زمانی روکه توبه عشقش تاسحربیداری براش دعامی کنی ولی اون تاصبح نفرینت می کنه.می تونی تصور کنی؟...

                                                                   رسپیناکوچولو




لينك ثابت نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 15:40
توسط ..:: رسپینا کوچولو ::..

ستاره برقله کوه است

 

مرانای رفتن وچیدن نیست

 

عشق شعر زندگی سرودن است

 

مرانای گفتن وگفتن نیست

 

محبت در خزان سبز بودن است

 

من ان برگم که زرد شده است

 

گرما درآغوش یار خفتن است

 

من آن رهروم که دلسرد شده است

 

هرکس حرف دلی دارد

 

ما نیز داشتیم

 

همه بر زبان ارند

 

ولی ما نگاشتیم

 

نگاشتن را چه سود

 

نوشته ات را باد می برد

 

ما که بر کاغذ ننوشتیم

 

خط دل مگر ازیاد می رود




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 19:17
توسط ..:: رسپینا کوچولو ::..

این شعرودرتاریخ25/3/1387گفتم ساعت 1:45شب

البته بارنگ قرمزمینویسم تانشانی باشداز دل خون من

آسمان امشب غمگین بود   ستاره ها  گریستند

مهتاب راچه شده است   ایشان نیز بهرما بگریستند

یکی درآرزوی موت اما دیگری گریزان زمردن

چه چاره داریم امشب   بجزنشستن وغصه خوردن




لينك ثابت نوشته شده در جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 21:11
توسط ..:: رسپینا کوچولو ::..

من ان غریب خسته ام که به تو دل بسته ام.با انکه ازخاک رسته ام در دل تو خوش نشسته ام . ازهمه یاران گسسته ام . مرغک پرشکسته ام . اسیری دست وپا بسته ام . من نگویم که تو رادوستت دارم .نه تقاضای بوست دارم . همه هست آرزویم که تو راتا ابد داشته باشم . بذرمحبت در دلت کاشته باشم.غمی به دل نداشته باشم. توئی آن گل،من بلبل،توشمع ومن پروانه،پروانه دیوانه بیگانه ازخانه،رفتم ورفتی رفتیم ازشهرغمها،پاگذاشتیم به شهر خوبی مهرونیکی وعشق ومحجوبی. باشم وباشی وباشیم درهمه وقتی تواوج سختی ،گیر وگرفتاری وخوشی وشادی

  رسپینا کوچولو



لينك ثابت نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 21:40
توسط ..:: رسپینا کوچولو ::..

الهی ازآن آهی که به دل دارم توخود آگاهی بنما مددی برهان دلم را یاهمه احوالم را برسان به رسوایی .دگرمردم از این شیدایی.من آن مست شیدای میخانه نشینم همه لذتم ازمی وجزپیمانه دراین بانه من دیوانهءآواره زخانه چیزی ندیدم .هرآنکه دیدم هرچه شنیدم دراینجا جزکالای غم ندیدم نشنیدم نخریدم.این شهر ملک غم است همه خانه ولانه و آشیانه ومیخانه وطربخانه اش غم اندود شده است.




لينك ثابت نوشته شده در شنبه ششم مهر 1387ساعت 21:39
توسط ..:: رسپینا کوچولو ::..

طمع حسادت بدبینی دلخوری قهر کینه فحش وناسزا نفرت ودشمنی وجنگ وستیزه ودرگیری ضرب وجرح با چوب وسنگ ونهایتا اسلحه گرم کشت وکشتار وبرادرکشی وبی برادری واوارگی وخانه خرابی وبی خانمانی ودربدری ونا امیدی وبی سرپرستی وغم وسوگ وفغان وباز هم اشک وناله ونفرین ولعنت وبی وجدانی وعذاب وجدان .اری این بار آتش خشم وکینه توزی چنان ازقلبها سربراورد که دگر مهروعاطفه ودوستی ها هرگز نتوانست سرازخنکگاه خویش بیرون اورد.این بار ابرتیره نفرت ودشمنی چنان به خود غرید که سیلاب جنگ حتی انسانیت ها رابه ابرفتی گرفت .آری اینچنین حس دوستی وبرادری دربند کین ونفاق اسیر می شود واین است آتش نفرت خوبی ها ومردانگی ها را در برمی گیرد.

بار دیگر تاریخ یکی ازشوم ترین صحنه های خویش را رغم زد.درروزیکشنبه پنجم خرداد هشتاد وهفت روزی که بدترین روز تاریخ لردگان بود . درحادثه ای وحشتناک وویران کننده جان چهار نفر انسان راازدست دادند.

نفرت وجنگ وبرادرکشی این بار افرادی را درآتش خویش سوخت که معصوم وبی گناه بودند.آری خانواده های به سوگ نشسته .خانواده های اواره.یکی از یکی معصومانه ترهمه در زجر این مصیبت.

ولی چه کسانی باعث این اتفاقات میباشند ومقصرین اصلی چنین برادر دشمنی ها کیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

سلام به همه کسانی که برای جلوگیری ازاین برادرکشی ها قدم برمیدارندولعنت برکسانی که باعث ایجاد این کینه ها ونفرت ها شدند وهمه کسانی که از وضعیت به وجود امده به نفع خویش سوءاستفاده کردند ومی کنند وخواهند کرد.




لينك ثابت نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 10:20
توسط ..:: رسپینا کوچولو ::..

 باران می بارد.بارانی به زلالی اشک دیده عاشق .

 

تگرگ های بزرگ وسپیدی که نشان از ضربان قلب یار دارند.

 

برفی که به شفافی اینه دل یار می باشد.

 

نسیمی به ارامی نگاه معصومانه طفل خردسال.




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 9:36
توسط ..:: رسپینا کوچولو ::..

نا زنین  من  برای تو گریه کردم وبه نام  توتسلیم عشق شدم و  

 

با یاد تو فرمان عشق پذیرفتم  و بقیه راه  را به تو  واگذاشتم.  

 

تویی همه احساس و اراده من. 

   دوستت دارم دلربای من

 

عزیز دلم با تو چه ارزوها  که  ندارم

 

 دنیا  راداشته  باشم دل  پیش تو دارم

 

 دلم سی تو کبابه وبلالم

 

  اگه  بدی  زمو دیدی  بکن  حلالم

 

غروب که می شه اسمون به جای دلم میزنه ناله

  

 اگه دستام برسه توی زلفات انگاربهشتوکردم قباله

 

ترسم که روزگار نکنه عشقمون روحمایت

 

 عزیزم بی کسی وتنهایی به دلت باشه تا قیامت

 

عزیزم چیزی نیست توی دنیاکه یه روزی نداشته باشه

 

  مغرور نشوبه عشقمون شاید اون هم یه روزی داره

 

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 11:57
توسط ..:: رسپینا کوچولو ::..

به نام افریدگار عشق ومحبت

 

 انان که عشق را باوردارند وطالب رسیدن به ان

 می باشند عشق را باید در هنگامه شور ونشاط

 جوانی جویا با شند اما جوانی را باید صرف

 کوشیدن واندوختن نمود هان وقتی جوانی بگذشت

 وما پیر شدی دگر عشقی نیست تا اینچنین مشتاق

 وصال وی باشیم




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 11:51
توسط ..:: رسپینا کوچولو ::..

 

 دوش هنگام به وقت تاریکی بی قرار بودم که صبح

 

اید چشم به دیدارت روشن گردد.

 

در بهار به قاصدکهای بهار مژده می دادم که ای

 

خوشخبران عشق درراه است میزبان باشید.

 

اما مثل اینکه هوای بهار به عشق نساخت وعشق در

 

تکاپو را زمین گیر کرد.من در ارزوی فرا رسیدن

 

صبح ووصال با خورشید بودم ولی امسال نوروزمان

 

طوفانی بود و تگرگ بارید.

 

حال چه بگویم که قاصدک ها نیز درغ زن شده اند و

 

شفق دم سحر را اعتباری نیست

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 0:36
توسط ..:: رسپینا کوچولو ::..

 بی وفا

 

 تو ان سبز سبزی تو لحظه هایم

 

 اینک اما برگ زردی توخاطراتم

 

  تو که ازعشق برایم می سرودی

 

  پس چرا خودت عاشق نبودی

 

  توکه واسه من پروانه بودی

 

  چرابی وفایی ازگل ربودی  

     

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 12:39
توسط ..:: رسپینا کوچولو ::..

به نام خالق اندیشه ولبخند

 

کاش کبوتری نامه بر می بود تا انچه رادر دل دارم به

زبان کاغذ جاری ساخته وبه محبوب خود می رساندم.

کاش می شدراز دل خویش را به دست باد می سپردم

تابه درخانه دوست برد.

 

کاش به خواب می شدم ودر خواب محبوبم را می دیدم

 

 تا شاید از این درد رهایی می یافتم.

 

کاش دراین کویر خشک تنهایی ناجی قلبم مرا

می یافت.تا شاید از شراب محبت خویش اندکی

مرا سیراب می کرد.

 

کاش دوست داشتن اثری داشت تا شاید صدای تپش های

قلب عاشق من طلسم سکوت تنهایی یار را می شکست.

ومحبوبم راازاتشی که از عشق اوبه جانم افتاده با خبر

می ساخت...

 

کاش امید ودلگرمی من وانتظار هردو به وصالی از

عشق و محبت دست می یافت.

 

کاش واژه ای می یافتم تا با کمک ان احساسی که

در این لحظه قلبم را تحریک می کند را بیان کنم...

 

هرگز هرگز مرا علم یافتن چنین واژه ای نیست....

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 1:36
توسط ..:: رسپینا کوچولو ::..

کوچ

وحله کوچ فرا رسیده.اینک باید رخت سفربرببست وعازم شد .

ما کوله بار خود را می بندیم وبا تندباد روزگارهمراه می شویم

همسو با کاروان سرنوشت باپرچم داریشب وکاروان

سالاری عقربه ثانیه شماربا دلی شکسته وافکاری پریشان وزبانی

معترضوچشمانی که از باز بودن خویش خسته اند به راه می افتیم

 

 برای رسیدن به انجاکه تسلایی برای زخمهای

چاکدلان است وقاضی حق برای شنیدن حرفهای ناگفته

عاشقی دلشکسته




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 23:24
توسط ..:: رسپینا کوچولو ::..

 چگونه با من سر سختی می کنی.

منی که به چشمانت عشق می ورزم همان گونه که تو نیز مرادوست

 

می داری.

 

بنگر تا کجاها خود رابه تونزدیک گردانیده ام تا فقط لحظه ای

 

رخسار تورا نظاره گر باشم .

 

پرده لجاجت را کنار بزن ومرا بطلب.

 

 ایا خودت چنین نمی خواهی؟ 

عشق زیباست وعاشقان شاعر

 

  من نیز عاشق رخسار توام.

 

  شاعر وزیبا پرست




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 19:57
توسط ..:: رسپینا کوچولو ::..

 

 

 پیام اور قلب های شکسته 

 

هنگام غروب بود نشسته بردردل منتظر یار

 

چشمم افتاد به قاصدکی که از دیار مجنون می امد.

 

بسیار مضطرب بود ان گونه که به نظر می امد از خود بی خود

 

شده وهیچ اراده ای ندارد. نه زبانش به حرف زدن باز می شد

 

نه چشمانش دلیل خماری اش را می گفت.

 

شاید خوابی اشفته دیده که اینچنین دیوانه وار بق کرده است .

 

دستم راروی سرش گذاشتم ونوازشش کردم. بر جایش میخ

 

کوب شده بود. از طرف که امده وچه پیامی راحمل میکند.

 

صاحب خبر کیست...چنان از وی سوال پرسیدم واونتوانست

 

جواب دهد انقدرکه بغض گلویش را گرفت .در همین هنگام بود

 

که نسیمی امد وقاصدک عاشق رابا خود برد.

 

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 13:53
توسط ..:: رسپینا کوچولو ::..

کنجکاوی در حریم عشق

به هر کجا که رفتم به هرصفحه از هر کتابی وهر سطر

از هر صفحه کتاب که نگریستم در کالبد تک تک تکواژ های

ازادو وابسته عبارات جز حدیث عشق تورا نیافتم

رسپینا کوچولو




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 17:17
توسط ..:: رسپینا کوچولو ::..