ابرورنگین کمان رنگهایم رابه تومی بخشم . ترنمم را.شکوه وزیبایی ام رانثارت میکنم.قدرت جادویی کمان رنگینم رابه توتقدیم می کنم.شبنم ها وگلهایی که مرانظاره می کنند همه ازآن تو.آری ازامروز توقوص الوانی ودرخشنده درآسمان عشق.ولی من...ابری خواهم شد که ازاشکهایش زمین راسیراب خواهد کرد.واین ذرات تبخیر شده من خواهند بودکه به تورنگ می دهند.آری عشق من ای رنگین کمان جادویی من تورادوست خواهم داشت تا ابد.وجودم راباران می کنم.بارانی که به توهستی خواهد بخشید.دریه ظهرمعتدل بهاری آنگاه که خورشید همان بانوی انوارتن منوروکورکننده خودراعریان می کندوسعی دارد تا زمین وآسمان رابنده شکوه وجلال خودکند.درحضورگلهای محجوبی که بابی پروایی تمام چادرازسربرمی دارند تاسروموی آراسته خود را به رخ طبیعت بکشند.من اشکهایم راخواهم ریخت تاغروروعظمت توکه حاصل بخار شده ذرات بارانی من است.مراپس ازاین اشک ریزان تسلا بخشدولبخندرابرلبهایم بنشاند. رسپینا کوچولو22/4/88

صادق هدایت (۲۸ بهمن ۱۲۸۱ در تهران - ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ در پاریس)، نویسنده، مترجم و روشنفکر ایرانی است.
هدایت از پیشگامان داستاننویسی نوین ایران و یک روشنفکر برجسته بود. برترین اثر وی رمان بوف کور است که آن را مشهورترین و درخشانترین اثر ادبیات داستانی معاصر ایران دانستهاند.
حجم آثار و مقالات نوشته شده درباره نوشتهها، نوع زندگی و خودکشی صادق هدایت بیانگر تأثیر ژرف او بر جریان روشنفکری ایران است هرچند شهرت عام هدایت نویسندگی است، آثاری از نویسندگان بزرگ را نیز ترجمه کردهاست.
صادق هدایت در ۱۹ فروردین سال ۱۳۳۰ در پاریس خودکشی کرد. آرامگاه وی در گورستان پرلاشز پاریس واقع است
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند
عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد
عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بي انتها و مطلق
عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینایی را می گیرد
دوست داشتن بینایی می دهد
عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار
عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر
از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر
عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد
عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند
در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”
عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد
دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست
دکتر علی شریعتی
علی شریعتی (۲ آذر ۱۳۱۲ در کاهک، استان خراسان رضوی - ۲۹ خرداد ۱۳۵۶ در لندن) نویسنده، جامعهشناس، تاریخشناس و پژوهشگر دینی اهل ایران است
بهار بودشکوفه ها تازه باز می شدندچشمه ها جاری بودوطنین دلنواز
محبت جریان داشت نسیم عشق می وزید.خلاصه ما شاد بودیم وبه عیش
مشغول. ارام ارام بهار فرش رنگین خویش رابه گونه ای اززیر پای ما
کشید که خود نیز متوجه نشدیم وجای خویش به تابستان داد.
تابستان هوایش گرم بود وبدن ها را می سوزاندولی رودخانه امیدجاری
بود ودران شنامی کردیم هنوز میوه های تابستانی بر درختان بود
وما ازان تناول می کردیم.
ما انگیزه داشتیم برای رسیدن به موفقیت .ماامید داشتیم که دوباره همه چیز
مثل روزاول شود اخه تابه حالامزه شکست رانچشیده بودیم....
پاییز نزدیک شد ترس وحشتناکی سر تا پای همه را گرفت .آنهایی که قادر
به پرواز بودندبه سمت بهاروسفره رنگینش به پرواز در آمدندولی ما را
که بال پرواز نداشتیم چاره ای جز تحمل نبود. تابستان رابه جایی خوانده
بودندوچاره ای جز رفتن نداشت.کوله بار خود را بر ببست وعازم شد
خزان آمدباسپاهی عظیم ونابودگر..
درختان از ترس تب کردند ورنگشان زرد شد بعضی نیز بهر ما بگریستند
وبرگهاشان ریخت . سپاه پاییزی ما را محاصره کردوبه سمت ما هجوم
اوردند.باسلاح هایی از جنس دروغ و خودپسندی وجفا..
امیدمان ازدست رفت انگیزه ای برای مبارزه نداشتیم.یک شکست واقعی.
چاره ای جزتسلیم شدن به خزان نمانده است برای انکه زنده بمانیم به ناچار
باخزان هم پیمان شدیم وتخلص رسپینا که به معنی پاییز وخزان است را
برخویش برگذیدیم....خلاصه ما نیز لباس زردپاییزی برتن کردیم وچاره ای
اطاعت امرخزان نیست.
رسپینا کوچولو