تبليغاتX
من رسپینا بیست سال دارم
از عشق گذشتم تا برسم به زندگی ولی عشق پس افتادوزندگی به پایان رسید




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 12:49
توسط ..:: رسپینا کوچولو ::..

نا زنین  من  برای تو گریه کردم وبه نام  توتسلیم عشق شدم و  

 

با یاد تو فرمان عشق پذیرفتم  و بقیه راه  را به تو  واگذاشتم.  

 

تویی همه احساس و اراده من. 

   دوستت دارم دلربای من

 

عزیز دلم با تو چه ارزوها  که  ندارم

 

 دنیا  راداشته  باشم دل  پیش تو دارم

 

 دلم سی تو کبابه وبلالم

 

  اگه  بدی  زمو دیدی  بکن  حلالم

 

غروب که می شه اسمون به جای دلم میزنه ناله

  

 اگه دستام برسه توی زلفات انگاربهشتوکردم قباله

 

ترسم که روزگار نکنه عشقمون روحمایت

 

 عزیزم بی کسی وتنهایی به دلت باشه تا قیامت

 

عزیزم چیزی نیست توی دنیاکه یه روزی نداشته باشه

 

  مغرور نشوبه عشقمون شاید اون هم یه روزی داره

 

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 11:57
توسط ..:: رسپینا کوچولو ::..

به نام افریدگار عشق ومحبت

 

 انان که عشق را باوردارند وطالب رسیدن به ان

 می باشند عشق را باید در هنگامه شور ونشاط

 جوانی جویا با شند اما جوانی را باید صرف

 کوشیدن واندوختن نمود هان وقتی جوانی بگذشت

 وما پیر شدی دگر عشقی نیست تا اینچنین مشتاق

 وصال وی باشیم




لينك ثابت نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 11:51
توسط ..:: رسپینا کوچولو ::..

 

 دوش هنگام به وقت تاریکی بی قرار بودم که صبح

 

اید چشم به دیدارت روشن گردد.

 

در بهار به قاصدکهای بهار مژده می دادم که ای

 

خوشخبران عشق درراه است میزبان باشید.

 

اما مثل اینکه هوای بهار به عشق نساخت وعشق در

 

تکاپو را زمین گیر کرد.من در ارزوی فرا رسیدن

 

صبح ووصال با خورشید بودم ولی امسال نوروزمان

 

طوفانی بود و تگرگ بارید.

 

حال چه بگویم که قاصدک ها نیز درغ زن شده اند و

 

شفق دم سحر را اعتباری نیست

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 0:36
توسط ..:: رسپینا کوچولو ::..

 بی وفا

 

 تو ان سبز سبزی تو لحظه هایم

 

 اینک اما برگ زردی توخاطراتم

 

  تو که ازعشق برایم می سرودی

 

  پس چرا خودت عاشق نبودی

 

  توکه واسه من پروانه بودی

 

  چرابی وفایی ازگل ربودی  

     

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 12:39
توسط ..:: رسپینا کوچولو ::..

به نام خالق اندیشه ولبخند

 

کاش کبوتری نامه بر می بود تا انچه رادر دل دارم به

زبان کاغذ جاری ساخته وبه محبوب خود می رساندم.

کاش می شدراز دل خویش را به دست باد می سپردم

تابه درخانه دوست برد.

 

کاش به خواب می شدم ودر خواب محبوبم را می دیدم

 

 تا شاید از این درد رهایی می یافتم.

 

کاش دراین کویر خشک تنهایی ناجی قلبم مرا

می یافت.تا شاید از شراب محبت خویش اندکی

مرا سیراب می کرد.

 

کاش دوست داشتن اثری داشت تا شاید صدای تپش های

قلب عاشق من طلسم سکوت تنهایی یار را می شکست.

ومحبوبم راازاتشی که از عشق اوبه جانم افتاده با خبر

می ساخت...

 

کاش امید ودلگرمی من وانتظار هردو به وصالی از

عشق و محبت دست می یافت.

 

کاش واژه ای می یافتم تا با کمک ان احساسی که

در این لحظه قلبم را تحریک می کند را بیان کنم...

 

هرگز هرگز مرا علم یافتن چنین واژه ای نیست....

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 1:36
توسط ..:: رسپینا کوچولو ::..

کوچ

وحله کوچ فرا رسیده.اینک باید رخت سفربرببست وعازم شد .

ما کوله بار خود را می بندیم وبا تندباد روزگارهمراه می شویم

همسو با کاروان سرنوشت باپرچم داریشب وکاروان

سالاری عقربه ثانیه شماربا دلی شکسته وافکاری پریشان وزبانی

معترضوچشمانی که از باز بودن خویش خسته اند به راه می افتیم

 

 برای رسیدن به انجاکه تسلایی برای زخمهای

چاکدلان است وقاضی حق برای شنیدن حرفهای ناگفته

عاشقی دلشکسته




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 23:24
توسط ..:: رسپینا کوچولو ::..

 چگونه با من سر سختی می کنی.

منی که به چشمانت عشق می ورزم همان گونه که تو نیز مرادوست

 

می داری.

 

بنگر تا کجاها خود رابه تونزدیک گردانیده ام تا فقط لحظه ای

 

رخسار تورا نظاره گر باشم .

 

پرده لجاجت را کنار بزن ومرا بطلب.

 

 ایا خودت چنین نمی خواهی؟ 

عشق زیباست وعاشقان شاعر

 

  من نیز عاشق رخسار توام.

 

  شاعر وزیبا پرست




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 19:57
توسط ..:: رسپینا کوچولو ::..

 

 

 پیام اور قلب های شکسته 

 

هنگام غروب بود نشسته بردردل منتظر یار

 

چشمم افتاد به قاصدکی که از دیار مجنون می امد.

 

بسیار مضطرب بود ان گونه که به نظر می امد از خود بی خود

 

شده وهیچ اراده ای ندارد. نه زبانش به حرف زدن باز می شد

 

نه چشمانش دلیل خماری اش را می گفت.

 

شاید خوابی اشفته دیده که اینچنین دیوانه وار بق کرده است .

 

دستم راروی سرش گذاشتم ونوازشش کردم. بر جایش میخ

 

کوب شده بود. از طرف که امده وچه پیامی راحمل میکند.

 

صاحب خبر کیست...چنان از وی سوال پرسیدم واونتوانست

 

جواب دهد انقدرکه بغض گلویش را گرفت .در همین هنگام بود

 

که نسیمی امد وقاصدک عاشق رابا خود برد.

 

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت 13:53
توسط ..:: رسپینا کوچولو ::..