متنی که خواندید قسمتی ازمقاله شیطان سپید است که توسط نویسنده ناشناس نوشته شده وشما می توانید متن کامل ان را درفایل زیر ببینید.روی لینک زیر کلیک کنید لطفا...
امیدوارم نظراتتون رودرمورد اون بنویسین.
درضمن اسم نویسنده وادرسشو توپست های بعدی خواهم اورد.
http://dc152.4shared.com/download/125859374/c0523299/_online.docx?tsid=20090818-080817-5476ce9c
روزى لرد ويشنو در غار عميقى در كوه دورافتادهاى با شاگردش نشسته و مشغول مراقبه بود. پس از اتمام مراقبه، شاگردش به قدرى تحت تأثير قرار گرفته بود كه خود را به پاى ويشنو انداخت و از او خواست كه او را قابل دانسته و به عنوان قدرشناسى به او اجازه دهد كه به استادش خدمت كند. ويشنو با لبخند سرش را تكان داد و گفت: "مشكلترين كار براى تو اين است كه بخواهى با عمل، تلافى چيزى را بكنى كه من آن را رايگان به تو دادهام". شاگرد به او گفت: "خواهش مىكنم استاد! اجازه دهيد كه افتخار خدمت به شما را داشته باشم". ويشنو موافقت كرد و گفت: "من يك ليوان آب سردِ گوارا مىخواهم". شاگرد گفت: "الساعه استاد". و در حالى كه از كوه سرازير مىشد، با شادى آواز مىخواند.
پس از مدتى به خانهى كوچكى كه در كنار درهى زيبايى قرار داشت رسيد. ضربهاى به در زد و گفت: "ممكن است يك پياله آب سرد براى استادم بدهيد؟ ما سانياسهاى آوارهاى هستيم كه در روى اين زمين خانهاى نداريم". دخترى شگفتزده در حالى كه نگاه ستايشآميزش را از او پنهان نمىكرد به آرامى به او پاسخ داد و زيرلب گفت: "آه... تو بايد همان كسى باشى كه به آن مرد مقدس كه در بالاى كوههاى دوردست زندگى مىكند، خدمت مىكنى. آقاى محترم ممكن است به خانه من آمده و آن را متبرك كنيد". او پاسخ داد: "اين گستاخى مرا ببخشيد ولى من عجله دارم و بايد فوراً با آب به نزد استادم بازگردم". "البته او از اينكه شما خانهى مرا بركت دهيد ناراحت نمىشود، زيرا او مرد مقدس بزرگى است و شما به عنوان شاگرد او موظف و ملزم هستيد به كسانى كه شانس كمترى دارند، كمك كنيد". و دوباره تكرار كرد: "لطفاً فقط خانهى محقر مرا متبرك كنيد. اين باعث افتخار من است كه مىتوانم از طريق شما به خداوند خدمت كنم".
داستان بدين ترتيب ادامه يافت. او به نرمى پذيرفت كه وارد خانه شده و آن را متبرك سازد. پس از آن هنگام شام فرارسيد و او متقاعد گشت كه آنجا بماند و با شركت در شام غذا را نيز بركت دهد. از آنجايى كه بسيار دير شده بود و تا كوه نيز فاصله زيادى بود و در تاريكى شب ممكن بود كه آب به زمين بريزد، موافقت كرد كه شب را در آنجا بماند و صبح زود به سوى كوه حركت كند. اما به هنگام صبح متوجه شد كه گاوها ناراحت هستند و با خود گفت اگر او مىتوانست فقط همين يك بار به آن دختر در دوشيدن شير كمك كند بسيار خوب مىشد، زيرا از نظر لرد كريشنا گاو حيوان مقدسى است و نبايد در رنج و عذاب باشد.
روزها تبديل به هفتهها شد و او هنوز در آنجا مانده بود. آنها با يكديگر ازدواج كردند و صاحب فرزندان زيادى شدند. او بر روى زمين خوب كار مىكرد و در نتيجه محصول فراوانى نيز به دست مىآورد. او زمين بيشترى خريد و به زودى آنها را به زير كشت برد. همسايگانش براى مشورت و دريافت كمك، به نزد او مىآمدند و او به طور رايگان به آنها كمك مىكرد. خانواده ثروتمندى شدند و با كوشش او معابدى ساخته شد. مدارس و بيمارستانها جايگزين جنگل شدند. و آن دره جواهرى بر روى زمين شد. نظم و هماهنگى بر زمينهاى باير و غيرقابل كشت حكمفرما شد. وقتى خبر صلح و آرامش و ثروتى كه در آن سرزمين وجود داشت به گوش مردم رسيد، جمعيت زيادى به آنجا روى آوردند. در آنجا خبرى از فقر و بيمارى نبود و مردان به هنگام كار در مدح و ستايش خداوند آواز مىخواندند. او شاهد رشد فرزندانش بود و از اينكه آنها به او تعلق داشتند خوشحال بود.
روزى به هنگام پيرى، همانطور كه روى تپه كوچكى در مقابل دره ايستاده بود، راجع به آنچه كه از زمان ورودش به دره اتفاق افتاده بود فكر مىكرد. تا جايى كه چشم كار مىكرد مزرعههايى بود سرشار از ثروت و وفور نعمت و او از اين وضع احساس رضايت مىكرد.
ناگهان موج عظيمى از جزر و مد در برابر ديدگانش تمام دره را دربرگرفت و در يك لحظه همه چيز از دست رفت. همسر، فرزندان، مزارع، مدارس، همسايگان، همه از ميان رفتند. او گيج و حيران به مردم كه در برابر ديدگانش از بين مىرفتند خيره شده بود.
و سپس او ويشنو را ديد كه در سطح آب ايستاده است و با لبخندى تلخ به او مىنگرد و مىگويد، "من هنوز منتظر آب هستم". و اين داستان زندگى انسان است...
ابرورنگین کمان رنگهایم رابه تومی بخشم . ترنمم را.شکوه وزیبایی ام رانثارت میکنم.قدرت جادویی کمان رنگینم رابه توتقدیم می کنم.شبنم ها وگلهایی که مرانظاره می کنند همه ازآن تو.آری ازامروز توقوص الوانی ودرخشنده درآسمان عشق.ولی من...ابری خواهم شد که ازاشکهایش زمین راسیراب خواهد کرد.واین ذرات تبخیر شده من خواهند بودکه به تورنگ می دهند.آری عشق من ای رنگین کمان جادویی من تورادوست خواهم داشت تا ابد.وجودم راباران می کنم.بارانی که به توهستی خواهد بخشید.دریه ظهرمعتدل بهاری آنگاه که خورشید همان بانوی انوارتن منوروکورکننده خودراعریان می کندوسعی دارد تا زمین وآسمان رابنده شکوه وجلال خودکند.درحضورگلهای محجوبی که بابی پروایی تمام چادرازسربرمی دارند تاسروموی آراسته خود را به رخ طبیعت بکشند.من اشکهایم راخواهم ریخت تاغروروعظمت توکه حاصل بخار شده ذرات بارانی من است.مراپس ازاین اشک ریزان تسلا بخشدولبخندرابرلبهایم بنشاند. رسپینا کوچولو22/4/88

صادق هدایت (۲۸ بهمن ۱۲۸۱ در تهران - ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ در پاریس)، نویسنده، مترجم و روشنفکر ایرانی است.
هدایت از پیشگامان داستاننویسی نوین ایران و یک روشنفکر برجسته بود. برترین اثر وی رمان بوف کور است که آن را مشهورترین و درخشانترین اثر ادبیات داستانی معاصر ایران دانستهاند.
حجم آثار و مقالات نوشته شده درباره نوشتهها، نوع زندگی و خودکشی صادق هدایت بیانگر تأثیر ژرف او بر جریان روشنفکری ایران است هرچند شهرت عام هدایت نویسندگی است، آثاری از نویسندگان بزرگ را نیز ترجمه کردهاست.
صادق هدایت در ۱۹ فروردین سال ۱۳۳۰ در پاریس خودکشی کرد. آرامگاه وی در گورستان پرلاشز پاریس واقع است
عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی
دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است
دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج می گیرد
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی می کند
عشق طوفانی و متلاطم است
دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار وسرشار از نجابت
عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست
دوست داشتن، دراوج، از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن را از زمین می کند و باخود به قله ی بلند اشراق می برد
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد
عشق یک فریب بزرگ و قوی است
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بي انتها و مطلق
عشق در دریا غرق شدن است
دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینایی را می گیرد
دوست داشتن بینایی می دهد
عشق خشن است و شدید و ناپایدار
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار
عشق همواره با شک آلوده است
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر
از عشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر می شویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر
عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق می کشاند
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد
عشق تملک معشوق است
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست
عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و می خواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد، داشته باشند
در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:”هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”
عشق معشوق را طعمه ی خویش می بیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد
دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است ، که از جنس این عالم نیست
دکتر علی شریعتی
علی شریعتی (۲ آذر ۱۳۱۲ در کاهک، استان خراسان رضوی - ۲۹ خرداد ۱۳۵۶ در لندن) نویسنده، جامعهشناس، تاریخشناس و پژوهشگر دینی اهل ایران است
بهار بودشکوفه ها تازه باز می شدندچشمه ها جاری بودوطنین دلنواز
محبت جریان داشت نسیم عشق می وزید.خلاصه ما شاد بودیم وبه عیش
مشغول. ارام ارام بهار فرش رنگین خویش رابه گونه ای اززیر پای ما
کشید که خود نیز متوجه نشدیم وجای خویش به تابستان داد.
تابستان هوایش گرم بود وبدن ها را می سوزاندولی رودخانه امیدجاری
بود ودران شنامی کردیم هنوز میوه های تابستانی بر درختان بود
وما ازان تناول می کردیم.
ما انگیزه داشتیم برای رسیدن به موفقیت .ماامید داشتیم که دوباره همه چیز
مثل روزاول شود اخه تابه حالامزه شکست رانچشیده بودیم....
پاییز نزدیک شد ترس وحشتناکی سر تا پای همه را گرفت .آنهایی که قادر
به پرواز بودندبه سمت بهاروسفره رنگینش به پرواز در آمدندولی ما را
که بال پرواز نداشتیم چاره ای جز تحمل نبود. تابستان رابه جایی خوانده
بودندوچاره ای جز رفتن نداشت.کوله بار خود را بر ببست وعازم شد
خزان آمدباسپاهی عظیم ونابودگر..
درختان از ترس تب کردند ورنگشان زرد شد بعضی نیز بهر ما بگریستند
وبرگهاشان ریخت . سپاه پاییزی ما را محاصره کردوبه سمت ما هجوم
اوردند.باسلاح هایی از جنس دروغ و خودپسندی وجفا..
امیدمان ازدست رفت انگیزه ای برای مبارزه نداشتیم.یک شکست واقعی.
چاره ای جزتسلیم شدن به خزان نمانده است برای انکه زنده بمانیم به ناچار
باخزان هم پیمان شدیم وتخلص رسپینا که به معنی پاییز وخزان است را
برخویش برگذیدیم....خلاصه ما نیز لباس زردپاییزی برتن کردیم وچاره ای
اطاعت امرخزان نیست.
رسپینا کوچولو
دیگه حالـــم گرفـته ای خــــدا می خوام بـشم ازخـودم جــــــدا
دلم میخواددل ببرم ازهمه جـا ازاینجا زمـیـن وآســمون ودریـا
می خوام به سوی توپروازکنم یه زنـدگــی دیـگه روآغــازکنـم
میخوام باتوهمراه بشم ای خدا من هم مثل توخـدابشم ای خـــدا
ازتاریــکی هاطــــلوع می کنم صبح خدایی روشـــروع می کنم
بازمی کـنم بالــهای پرواز و جمـع می کـنم دستـهای نــیاز و
من دیگه به هیشکی نیازندارم خودم بارون می سـازم ومی بارم
دیگه ازمرگ ترسی ندارم خدا چـون خـودم مرگ رومیارم خــدا
حالاازتوهم دیگه ترسی ندارم آخه من ازتوهم یه کمکی سردارم
خداشدم وفرمانروایی می کنم مخلوق می سازم وخدایی می کنم
تـوبـنده هاتو دوســـت نداری واسه همین اوناروفقیرنگه میداری
ولی من بهشون عــلاقه دارم اوناروهمه چی میدم ومنت نمیزارم
من مساوی بهشون ارج میزارم نه مثــل توبینشون فـرق میــزارم
زمین آبادوآدمای شادمی سازم رو اون زمین بارون رحمت میبارم
اونجـــا وام ازدواج معـنا نداره آخـــه هیشکی به وام نــیــاز نداره
اونجاهرکی هرچی بخواد و داره هیشکی به دعا والتماس نیازی نداره
رسپینا کوچولو